تبليغاتX
با تو خواهم ماند

با تو خواهم ماند

پری کوچولو

عذاب رفتن تو هیچ وقت نشد باورم...

به آخرش رسیدم نفسمو می شمرم...

یادت میاد قدیما دیوونه بازیامون؟؟؟

کجایی تا ببینی گوشه نشستنامو؟؟؟

اون دلی که واسه تو می زد به آب و آتیش...

بازی شده تو دستات رفتی و شکستیش...

بیا ببین چه ساده توی خودم شکستم...

رفتی و جا گذاشتی یه عکس کهنه رو دستم...

این دل ساده رو باش...

میگه میای تو بازم...

طفلی مثل قدیما دوستت داره هنوزم...

بر نمی گردی پیشم اومدنت دروغه...

برام خبر آوردن خیلی سرت شلوغه...

دل کسی رو نشکن...

نذار سیاه شه دنیات...

حرفی دیگه ندارم...

گلم٬ خدا به همرات...

نوشته شده در جمعه 19 تیر1388ساعت 12:42 بعد از ظهر توسط بهناز| |

 

چی بخونم وقتی چشمام از هجوم گریه خیسه

وقتی هیچکس نمیتونه گریه هامو بنویسه

چی بخونم وقتی قلبت منو از تو و قصه رونده

وقتی که به جز یه سایه کسی پیش من نمونده

چی بخونم وقتی فریاد با سکوت فرقی نداره

وقتی هیچکس نمی تونه تو رو پیش من بیاره

چی بگم وقتی ترانه بی تو جلوه ای نداره

وقتی آواز من و خاموش توی کوچه جا میزاره

وقتی که برای بغضم جز شکستن چاره ای نیست...

نوشته شده در جمعه 19 تیر1388ساعت 12:40 بعد از ظهر توسط بهناز| |

پنج وارونه چه معنا دارد؟!

خواهر کوچکم از من پرسيد

من به او خنديدم

کمي آزرده و حيرت زده گفت

روي ديوار و درختان ديدم

باز هم خنديدم

گفت ديروز خودم ديدم پسر همسايه

پنج وارونه به مينو ميداد

آنقَدَر خنده برم داشت که طفلک ترسيد

بغلش کردم و بوسيدم و با خود گفتم

بعدها وقتي غم

سقف کوتاه دلت را خم کرد

بي گمان مي فهمي

- پنج وارونه چه معنا دارد...

نوشته شده در جمعه 19 تیر1388ساعت 12:39 بعد از ظهر توسط بهناز| |

 

خیال نکن با رفتنت دنیا به آخر میرسه

من که برم برای تو یه عشق بهتر میرسه

نگو که با رفتن من دنیا برات قفس میشه

بدون یکی میاد باهات دوباره همنفس میشه

میخوام برم اشکی نریز قصه ما تموم شده

میخوام برم خوب میدونی که دیگه طاقت ندارم

 

 


 

نوشته شده در جمعه 19 تیر1388ساعت 12:37 بعد از ظهر توسط بهناز| |

من که باورم نمیشه

تو نباشی

عشق نباشه

گل نباشه

بشت بنجره نباشی

دلم از

دلت جدا شه

من که باورم نمیشه

تو نمونی

تو نباشی

من نباشم

مگه میشه

تو نمونی

من نمیرم

زنده باشم

من که باورم نمیشه

بردن اسم تو از یاد

اخه حس عاشقی رو

دستای تو یاد من داد

زیر سایه تو بودن

از گذشته تا همیشه

منو جا نذار تو دردها

اخه باورم نمیشه

من که باورم نمیشه

.......................

من که باورم نمیشه

تو نباشی

عشق نباشه...............

 

 

نوشته شده در چهارشنبه 17 تیر1388ساعت 11:15 بعد از ظهر توسط بهناز| |

              

               نمیشه یه شب به خاطر نبودنت گریه کنم

              نمیشه یه شب به یاد خنده هات خسته و افسرده نشم

              می شه هرشب برای شنیدن صدات یه وجب ازت دوربشم

              می شه هرشب که تو هرشب کنارمی لحظه ها رو دنبال کنم

              می شه یاد هر شب و هرشب تا صحر خدا رو صدا کنم

              نمی شه با هم کنار هم یه شب و تا صحر بدون اخم گذر کنم

              می خوام از سکوت بی وقفه تو تو غبار لحظه هام بشینم و حرف بزنم

              می خوام از روی جنازه های دل سوخته آدمای شهر کوچ کنم

              می خوام از کنار تو عشقم و یه یه جوری با نگات طاق بزنم

              می خوام از روی گونه های خیسم برات از اشکام دریا بسازم

              می خوام از بلند ترین قله دنیا داد بزنم عزیز ترین دوستت دارم

 

 

 

نوشته شده در چهارشنبه 17 تیر1388ساعت 11:12 بعد از ظهر توسط بهناز| |
تا تو رفتی همه گفتند
از دل برود هر آنکه از دیده برفت
وبه ناباوری و غصه من خندیدن
آه ای رفته سفرکه دگر باز نخواهی برگشت
کاش می آمدی و می دیدی
که در این عرصه دنیای بزرگ
چه غم آلوده جدایی هایی ست
و بدانی که....
از دل نرود هر انکه از دیده برفت


زندگی شوق رسیدن به همان فردایی است که نخواهد آمد . تو نه در دیروزی و نه در فردایی .

ظرف امروز پراز بودن توست . زندگی را دریاب ....


حالا که می روی آهسته برو ... هر قدمت دور تر ، نفسم تنگ تر بگذار چشم آهسته آهسته  ندیدنت

را بیاموزد...


رو سنگ قبرم بنویس اینجا مجال گریه نیست ...

هرکی می خواست گریه کنه بهش بگو

اون دیگه نیست


سوختم باران بزن شاید تو خاموشم کنی/

شاید امشب سوزش این زخم ها رو کم کنی /

آه باران من سراپای وجود م آتش است /

 پس بزن باران بزن شاید تو خاموشم کنی... .

 

 كارت پستال عاشقانه

نوشته شده در شنبه 30 خرداد1388ساعت 6:6 بعد از ظهر توسط بهناز| |

 

دیشب ساز در دست کنار قاب عکس تو روی ایوون خونه نشسته بودم. درد هایم را با سازم نجوا می‌کردم و صدای سازم تمام اطرافم را پر غم می کرد. آرام و بی صدا می‌سوختم و احتیاج دست‌هایم را در نبودن دست‌های تو با قاب عکست بر طرف می‌کردم.

آرام اشک‌هایی که از چشمانم به روی گونه های تو می‌چکید را با نوازش پاک می‌کردم، موهای لطیفت را آرام و عاشقانه نوازش می‌کردم و از عطر نفست به جای هوا برای زنده ماندن استفاده می‌کردم.

اما چه سود؟ مرا در این رویای شبانه فقط قاب عکس تو یاری می‌کرد .

جای خودت همچون همیشه خالی بود. این بار دیگر به صدا آمدم، بلند بلند در غم نبودن تو می‌خواندم و می‌گریستم. سازم صدایش از من غمناک تر شده بود و با من هم نوایی می‌کرد.

آسمان گویا از من هم دلش بیشتر گرفته بود، برق چشمانش تمام اطرافم را برای چند لحظه روشن کرد ابتدا آرام و بعد بهاری تر از ابر بهار و اشکبار تر از چشمان اشکبار من، سیر گریست. آنقدر گریست که من دیگر اشک چشمان خودم را بر روی گونه‌های عکس تو گم کردم.

ولی همچنان با دست‌هایم گونه هایت را نوازش می‌کردم و اشک‌ها را از روی آن پاک می‌کردم. موهایت دیگر زیر رگبار اشک کاملا خیس شده بود

 ولی بازهم ؛

من بودم و سازم بود و
آسـمـان و قـاب عـکس
و رویـای بـا تـو بـودن...!

 

 

نوشته شده در شنبه 30 خرداد1388ساعت 5:59 بعد از ظهر توسط بهناز| |

در روز بارانی ، چتر نشانه فداکاری است ......

پس چتری باش برای آنکه دوستش داری ، در روزهای بارانی اش

 

نوشته شده در دوشنبه 18 خرداد1388ساعت 12:27 بعد از ظهر توسط بهناز| |

در ماشین به پیرمردی برخوردم دست گل بسیار زیبایی در دست داشت

 و خوشحال به نظرمی رسید .در دل به او حسودی کردم که نگاری می جوید

از نگاهم فهمید دسته گل را به من داد و گفت این گلها به کار تو بیشتر می آید

مطمئن هستم که همسرم هم خوشحال میشه . از ماشین پیاده شد و به سوی گورستان

بر سر مزار همسرش رفت....

 

نوشته شده در دوشنبه 18 خرداد1388ساعت 12:23 بعد از ظهر توسط بهناز| |

وقتی از مادر متولد شدم..صدایی در گوشم طنین انداخت كه بعد از این با تو خواهم بود.

 به او گفتم تو كیستی؟

  گفت :غم!

  فكر كردم غم عروسكی خواهد بود كه من بعدها با اون بازی خواهم كرد.

   ولی بعدها فهمیدم!! كه من عروسكی هستم در دستان غم

 

  

 

 

نوشته شده در دوشنبه 18 خرداد1388ساعت 12:19 بعد از ظهر توسط بهناز| |

عشق با غرور زیباست

ولی اگر عشق را به قیمت فرو ریختن دیوارغرور گدایی کنی

آن وقت است که دیگر عشق نیست صدقه است....

 

نوشته شده در دوشنبه 18 خرداد1388ساعت 11:44 قبل از ظهر توسط بهناز| |

 

تو ندانستی چه می خواهم  زتو

من نگفتم که بمان یا که برو

من فقط می خواستم شمعی بشم

تا بسوزم جان خود را نزد تو

تو ولی از آتشم ترسیدی و رفتی

گفتی که برو ! نه من نه تو....

 

 

نوشته شده در دوشنبه 18 خرداد1388ساعت 11:42 قبل از ظهر توسط بهناز| |

شبی غمگین / شبی بارانی و سرد / مرا در غربت فردا رها کرد

دلم در حسرت دیدار او ماند / مرا چشم انتظار کوچه ها کرد

به من می گفت: تنهایی غریب است/ ببین با غربتش با من چه ها کرد

تمام هستی ام بود و ندانست / چه آشوبی در قلبم به پا کرد

او هرگز شکستم را نفهمید / اگر چه تا ته دنیا صدا کرد....

 

نوشته شده در دوشنبه 18 خرداد1388ساعت 11:41 قبل از ظهر توسط بهناز| |

یکی می پرسد :اندوه تو از چیست؟

سبب ساز سکوت مبهمت کیست؟

برایش صادقانه می نویسم:

برای آنکه باید باشد و نیست...

 

نوشته شده در دوشنبه 18 خرداد1388ساعت 11:36 قبل از ظهر توسط بهناز| |

به تو تقدیم میكنم تمام احساسات دورنم را كه مشتاقانه تو را طلب میكنند . به تو تقدیم میكنم لحظه لحظه های دلتنگی ام را كه به وسعت تمام روزهایی  است كه بی تو سركردم . و به تو تقدیم میكنم عشق را كه در تپشهای قلبم و دراشتیاق چشمان همیشه منتظرم یافتم .
 این ارزشمندترین هدیه من به توست گوشه ای از قلبت پناهش ده و با 
خورشید مهربانی ات نگهبانش باش. همیشه در خاطرم خواهی ماند . 

 

نوشته شده در یکشنبه 30 فروردین1388ساعت 7:56 بعد از ظهر توسط بهناز| |

 گاهی اوقات عشق مانند آخرین نگاه خورشید قبل از خواب است

گاهی اوقات عشق مانند اشک گل کوچک اما زیبا است

گاهی اوقات عشق را در فرهنگ لغت دل نمی توان معنا کرد

گاهی اوقات عشق را می توان دریا معنی کرد ،دریایی هنرمند که آسمان می کشد یا دریایی که آسمان نمی شناسد .

گاهی اوقات عشق شمشیری از گل سرخ خواهد شد و ما را خواهد درید

گاهی اوقات عشق از یک نگاه عمیق  آغاز می شود و گاهی از نگاهی روزنامه وار

گاهی اوقات عشق را در دفتر خاطرات خشک شده می یابیم

گاهی اوقات عشق ما را با دلی آتشین می یابد

عشق عشق است یا که شاید کینه هر چه باشد چون دریایی عمیق و گسترده هم می تواند هنرمند باشد و هم هنر را خط خطی کند هر چه باشد نمی توان معنایش کرد

 

نوشته شده در یکشنبه 30 فروردین1388ساعت 7:41 بعد از ظهر توسط بهناز| |
پشت پنجره نشسته ام و به بیرون نگاه می کنم

به خاطر تو یک گل نرگس از باغچه خانه تنهایی هایم کنده ام ...

به خاطر تو گلبرگش رو کندم و گفتم دوستم داره

پشت پنجره کبوتری را دیدم که برای کبوتر زندانی همسایمان می خواند

به خاطر تو یک گلبرگ رو کندم و گفتم دوستم نداره

عاشقی رو دیدم که بالای سر یک قبر اشک می ریخت

به خاطر تو یک گلبرگ رو کندم و گفتم دوستم داره

تابی رو دیدم که بی تابانه به سمت آسمان در حرکت بود اما هیچ وقت نمی رسید

به خاطر تو یک گلبرگ رو کندم و گفتم دوستم نداره

درختی رو دیدم که رو تنش حک شده بود : دوستت دارم

به خاطر تو یک گلبرگ رو کندم و گفتم دوستم داره

گل آفتابگردانی رو دیدم که توی چشماش عشق موج می زند

به خاطر تو خواستم یک گلبرگ بکنم اما یه نفر اومد جلوی پنجره ام و گفت : نکن

گفتم : شما ؟ گفت من زمانم ، به حرفش توجهی نکردم و گلبرگ رو کندم با صدایی خفه

گفتم دوستم نداره سرم رو بلند کردم و تو رو دیدم ولی شوقی ندشتم تا خودم رو

در آغوشت رها کنم و دستات رو بگیرم چرا که جایی برای من نبود ...

تو رو دیدم ولی مثل من تنها نبودی ...

به گلم نگاه کردم هیچ گلبرگی نمونده بود

ای کاش به حرف زمان گوش داده بودم ... اگه صبر می کردم وقتی گلبرگ رو می کندم که فراموش شده بودی ...  

 

نوشته شده در یکشنبه 30 فروردین1388ساعت 7:40 بعد از ظهر توسط بهناز| |

اشکهایت را هدیه کن بر چشمان من

طاقت ندارم طلوع چشمانت با اشک ببینم

تنهایی را به دشت تنهایی سوق دهیم

باور تنهایی را تا اعماق دریا فرو بریم

اما چرا بیهوده سخن می گویم

که تو را در پیچ و پس جاده های گم کرده ام

تو گفتی رفتنم اجباریست

کاش آن قلب چوبی را برایم هدیه نداده بودی

که دل پر ازعشقم را برایت هدیه کنم

با تو بودن رازی بود

که آسمانها از آن روشنی می گرفتند

ولی حالا بی تو بودن دردیست

که ستاره ها از آن دیوار غم می سازند

اشک

نوشته شده در یکشنبه 30 فروردین1388ساعت 7:33 بعد از ظهر توسط بهناز| |
شب نیست از اندوه چشمانت،پلکی به روی پلک بگذارم
ترسم فراموشت کنم ناگه، تا از خیالت چشم بردارم

من بودم وماه وشب وشعرم؛ ـ شعری که سهم چشمهایت شد!
حرفِ دلت با ماه می گفتی؛ ـ ماهی که هر شب داده آزارم ـ

اینگونه با من دشمنی تا کی؛ ـ دیگر به خواب من نمی ایی ـ
در کوچه باغ خواب رویاها ایا نخواهی کرد تکرارم

این چندمین بار است بی خوابی سهم من از چشمان ناز توست
هرگاه قرص ماه کاملتر، من نیز تا خورشید بیدارم

زیبا شبی بر چشم من بُگذر تا در وجودِ خویش دریابی؛
من شاعری آواره با عشقم ازشعر چشمان تو سرشارم

?

یک روز باران خوب یادم هست؛آهسته گفتی دوستم داری
با واژه های ساده اما سخت،گفتم که من هم دوستت دارم

حالا هزاران سال بعد از تو یاد سکوت خویش می افتم
یک شوق دیرین می دود در من، می‌خواهد از من خواب انگارم
??
فردا مرا از یاد خواهی برد، فردا؛ - همین فردا که می‌‌اید -
زان پس درونِ خود به آسانی روزی تو خواهی کرد انکارم

منم تنهام

نوشته شده در یکشنبه 30 فروردین1388ساعت 7:31 بعد از ظهر توسط بهناز| |


بايد فراموشت کنم

چنديست تمرين مي کنم

من مي توانم ! مي شود !

آرام تلقين مي کنم

حالم ، نه ، اصلا خوب نيست ....

تا بعد، بهتر مي شود ....

فکري براي اين دلِ آرام غمگين مي کنم

من مي پذيرم رفته اي

و بر نمي گردي همين !

خود را براي درک اين ، صد بار تحسين مي کنم

کم کم ز يادم مي روي

اين روزگار و رسم اوست !

 


اين جمله را با تلخي اش ، صد بار تضمين ميکنم

 

 
نوشته شده در یکشنبه 30 فروردین1388ساعت 7:24 بعد از ظهر توسط بهناز| |

دوستت مي‌دارم 

                     زيرا كه ناگزيرم از دوست داشتننت،
دوستت مي‌دارم
                      زيرا كه جز اين نتوانم،
دوستت مي‌دارم
                       به حكم تقديرآسماني،
 دوستت مي‌دارم
                       در مداري جادويي،
دوستت مي‌دارم
                       چون سرخ‌گلي كه بوته‌اش را،
دوستت مي‌دارم
                       چون خورشيد كه پرتوش را،
دوستت مي‌دارم
                       زيرا كه تويي نسيم حياتم،
دوستت مي‌دارم 
                       زيرا كه هستي‌ام در گرو دوست داشتن توست.

 

نوشته شده در یکشنبه 30 فروردین1388ساعت 7:20 بعد از ظهر توسط بهناز| |

 

هنوز یاد چشمانت مرا آشفته میسازد


وچودم هستی خود رابه پای ناز چشمان تو می بازد


پس از عمری خطا دیدن ز کردار پر ایهامت


هنوزم آشیان دارم


کنار خاطرات تلخ وشیرینت


بی پروا دلم درآرزوی دیدن لبخند زیبای تو می تازد


ومی ترسم که در پیچ وخم آن کوچه ی دلواپسی های تمنایت ،اسیر آید


دوباره حالت تردید بر دشت امید و آرزویم سایه اندازد


هنوزم لحن زیبای تو در گوشم طنین دارد


 و یاد زلف پرچینت،دل دیوانه ی ما را چنین آشفته میسازد و میدانم


تپش های دل بی تاب و غمگینم ،رهی بی راهه را پیمود


که پایانش شبی تار و پر از غوغای غم بود


وشاید

وشاید نقش تقدیرم چنین بود

 

نوشته شده در چهارشنبه 12 فروردین1388ساعت 9:51 بعد از ظهر توسط بهناز| |
یه شب... یه دل تنگ... یه یاد کهنه... یه یار قدیمی...


دیشب وقتی که صداتُ پس از ماهها از پشت سیمهای تلفن شنیدم به سختی تونستم تشخیص بدم که خودتی
...

داره باورم میشه که از یادم میری بیرون... از خاطراتم... چه قدر ازم دور شدی... و چه قدر غریبه... همون غریبه آشنای من که یه روزی از 100 فرسخی می شناختمت... اما حالا صداتم با من بیگانه است...


دیشب وقتی چشمهام رو روی هم گذاشتم تصویر تو در ذهنم نقش بست اما تار بود.... درست نمیدیدم
...

دیشب دلم برات تنگ شده بود... دلم همیشه برات تنگه... از اولشم تنگ بود حتی وقتی که کنارم بودی و دستات تو دستم بود....

همیشه ازم دور بودی.... همیشه...., دیشب گوشه چشمام به یادت تر شد.... ,  دیشب دلم یه سوزش عجیبی داشت.. , .دیشب دلم هوات کرده بود.... , دیشب...
اما تو نبودی.... تو کنارم نبودی... حتی توی خیالم هم درست نمی دیدمت.. , دیشب شب بدی بود
...

واسه بار آخر همه خاطراتتِ‌ُِ مرور کردم... مثل یه فیلم... خیلی سریع... بعضی جاهاش هم stop می کردم و به چشمات خیره می شدم...( آخ که چه قدر دلم هوای چشمات کرده)
اما بالاخره تموم شد...وقتی خوب به همشون فکر کردم.... یه تصمیم جدید گرفتم...
یه قلم... یه کاغذ... یه جفت چشم بارونی... و یه پنجرة بارون خورده
...
نوشتم... نوشتم... از تو ... از یادت... از دوست دارم ها... از چشمات... از دلتنگی هام ... از رفتنت... از نبودنت و در آخر اینکه
.....

هنوزم دوست دارم ای عشق دیرینة من

یه پاکت نامه... یه عکس یادگاری... یه دل شکسته... یه دست لباس...
راه افتادم و رفتم... رفتم و رفتم تا به مقصد رسیدم... یه گوشه خالی... کنار یه قبرستون ... یه قبر خالی... بی نام و نشون...نامه ات بوسیدم و گذاشتم تو قبر خالی... بعد هم عکست رو گذاشتم روش... بعد هم خاک ریختم... خاک ... خاک... خاک

یه قبر... یه شمع... یه شاخه گل... یه دل تنگ...

حالا دیگه جات مشخصِ ... حالا دیگه لازم نیست دنبالت بگردم... از این به بعد میام این جا... هر وقت دلم گرفت... هر وقت دلم هواتُ کرد... هر وقت خواستم بیام پیشت میام اینجا... دیگه لازم نیست تو خیابونا دنبالت بگردم... تو کوچه ها... تو خاطرات... دیگه منتظر برگشتنت نمی مونم... دیگه منتظر تلفنت نیستم...

 آخه دیگه مطمئنم که تو مردی و جات هم گوشه یه قبرستون بی نام و نشونه...

عکس عاشقانه زیبا

 

نوشته شده در چهارشنبه 12 فروردین1388ساعت 9:42 بعد از ظهر توسط بهناز| |
غرور نذاشت بهت بگم قد خدا دوست دارم

حالا نشستم یه گوشه دارم ستاره می شمارم

اگر بهت گفته بودم حالا تو مال من بودی

من تو خیال تو بودم تو تو خیال من بودی

کاش که میون من و تو تو اون روزا حصار نبود

هیچی میونمون به جز دلای بی قرار نبود

انگار که تقدیر نمی خواست تو در کنار من باشی

منم بهار تو باشم تو هم بهار من باشی

یه خلوت ساکت و سرد انگار اسیرمون شده

نمی شه فکر دیگه کرد ما خیلی دیرمون شده

تو رفتی و حالا دیگه اونور دنیا خونته

انگار نه انگار که کسی اینور آب دیوونته

تقصیر هر دومون بوده ما عشقو نشناخته بودیم

فقط یه قصر کاغذی تو رویامون ساخته بودیم

باید یکی از ما دو تا غرورو می گذاشت زیر پا

آروم به اون یکی می گفت یه عاشق واقعی باش

جدایی دستای ما یه اتفاق ساده نیست

سواره هرگز با خبر او قصه پیاده نیست

توی مسیر عاشقی باید هوای دل داشت

حرف دل و عین قسم رو طاقی چشما گذاشت

حالا که من تنها شدم قدر چشاتو می دونم

ولی نمی شه کاری کرد همیشه تنها می مونم

کاش توی دنیا هیچ کس قربونی غرور نشه

راه دو تا پرنده کاش هیچ روزی از هم دور نشه

نوشته شده در چهارشنبه 12 فروردین1388ساعت 9:7 بعد از ظهر توسط بهناز| |

بین عاشقی و نفرت ، فاصله فقط یه لحظست

بذار عاشقت بمونم ، زندگی همین یه لحظست

میگمو گفتمو میگم ، تو بخوای از اینجا میرم

میدونم اینو میدونی ، واسه چشات می میرم

نه دارم خیال رفتن ، نه دارم طاقت موندن

سهم من از تو و عشقت ، سوختن و ساختن و موندن

میاد اونروز که نباشم ، دیگه دیوونه تو

تو نخواستی که بمونم ، عاشق و دلداده تو

نذر کردم اگه برگشتی دوباره توی خونه دلم

مثله عاشقا بیای ، بشی حل مشکلم

نوشته شده در چهارشنبه 12 فروردین1388ساعت 9:5 بعد از ظهر توسط بهناز| |

شبی غمگین، شبی بارونی و سرد


مرا در غربت فردا رها کرد


دلم در حسرت دیدار او ماند


مرا چشم انتظار کوچه ها کرد


به من می گفت تنهایی غریب است


ببین با غربتش با من چه ها کرد


تمام هستیم بود و ندونست


که در قلبم چه آشوبی به پا کرد


و او هرگز شکستم را نفهمید

 اگر چه تا ته دنیا صدا کرد

 

21

 

نوشته شده در چهارشنبه 12 فروردین1388ساعت 9:3 بعد از ظهر توسط بهناز| |

مي گذره ماهي سالي اما باز پر از غروبم

هر کي حالمو مي پرسه به دروغ ميگم که خوبم

نمي خوام کسي بفهم با پريدنت شکستم

رفتي و تنهاي تنها با خيال تو نشستم

توي تقويم مي نويسم رفت اوني که عاشقم کرد

ديگه خورشيدي ندارم واسه اين روزاي دلسرد

تقويم از اسم تو پر شده ولي جات خاليه اينجا

منم و خاطره ي تو منم و حسرت فردا

 

2

 

نوشته شده در پنجشنبه 8 اسفند1387ساعت 2:37 بعد از ظهر توسط بهناز| |

اگر شب صدا داشت مي تونست

صداي شكسته شدن قلب عاشق رو فرياد بزنه

اگر شب صدا داشت مي تونست

بهت بگه كه چقدر دلخراش گريه عاشق

درون ظلمت شب

اگر شب صداداشت مي تونست

بهت بگه كه چقدر ديوانه وار

تو شبها صدات مي زنم

اگه شب صدا داشت

بهت مي گفت كه چه شبها از فكر تو نمي تونستم بخوابم

و اگه شب صداداشت اون  هم با من هم صدا مي شد

و بامن مي گفت :

بخدا خيلي دوست دارم ..........

 

 


نوشته شده در پنجشنبه 8 اسفند1387ساعت 2:36 بعد از ظهر توسط بهناز| |

وقتي که سر مي زاشتي تو بروي شونه هام


احساس مي کردم اون بالا ميون ستاره هام


دختر وقتي که دستت توي دستام بود


فقط عشقو تو فکرو قلب و ذهنم بود


ولي تو فکر پليدت پيش کسه ديگه بود


پيشه همون که تو رو اسون ازم ربود


جسمت با من بود و لي روحت جايه ديگه


کاشکي از اول مي فهميدم که تو کفش تو ريگه


ديگه تو نيستيو منم تنها توي روز و شب


چشام خیس و غم عجیبی توی صدام


من توی اون چشای سیاهت دنیامو دیدم


حتی اگه ستاره خواستی از اسمون چیدم


ولی تو اسممو از دفتر زندگیت زدی خط


من از تو عشق گدایی کردم تو دستمو زدی پس

با گریه به تو التماس کردم خندیدی رفتیو دست دیگری رو جای دست من توی دستت گرفتی

 

نوشته شده در پنجشنبه 8 اسفند1387ساعت 2:17 بعد از ظهر توسط بهناز| |